
مشکات
در غربت يک غروب پاييزي ، زير ترنم بارون رو خش خش برگاي زرد خزوني براي گفتن حرفي متولد شدم . آمدم تا در شکوه عشق و زيبايي زندگي کنم
ولي افسوس که زندگي را از من دريغ کردند
اي هستي هستي بخش پناهم ده تا در آغوش عشقت زندگي را زندگي کنم
باورم کن ، من در ژرفاي وجودم ترانه اي دارم از اميد
باورم کن و مرا ببخش
آرشیو
بلاگ
9/22/2008 - 10/21/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
موضوع
نوشته ها
دوستان
من
قالب
از
قالب های نازنین
www.Naazanin.Com
آيا صدايم را مي شنوي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آيا صدايم را مي شنوي؟؟!!!!
صداي عاشقي را كه براي معشوق اشك مي ريزد صدايي كه از گرمي خرده سنگهاي راه دور مي آيد. صدايي كه سالها مي شنوي ناله اي كه از براي جدايست؟؟ آرررررررررررررررررررررري صدا!آه! ناله ي من است. افسوس كه صدايم در سينه حبس شده و از ناچاري به قلم و ياغذ روي مي آورم و مي خواهم بنويسم به روي هزاران كاغذ هزاران اختر سينه ي آفتاب نسيم بهار و مرواريد درون صدف دوستت داررررررررررررررررررررررررررررم





گر چه ذوق ها کردم از آشنایی های تو![]()
انتقام از من گرفت آخر جدایی های تو![]()
اگر در خواب می دیدم غم روز جدایی را ![]()
به دل هرگز نمی دادم خیال آشنایی ها![]()






+ نوشته شده در ساعت 16:15
توسط مهدی
|