
مشکات
در غربت يک غروب پاييزي ، زير ترنم بارون رو خش خش برگاي زرد خزوني براي گفتن حرفي متولد شدم . آمدم تا در شکوه عشق و زيبايي زندگي کنم
ولي افسوس که زندگي را از من دريغ کردند
اي هستي هستي بخش پناهم ده تا در آغوش عشقت زندگي را زندگي کنم
باورم کن ، من در ژرفاي وجودم ترانه اي دارم از اميد
باورم کن و مرا ببخش
آرشیو
بلاگ
9/22/2008 - 10/21/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
موضوع
نوشته ها
دوستان
من
قالب
از
قالب های نازنین
www.Naazanin.Com
کنار سيب و رازغي نشسته عطر عاشقي من ار تبار خستگي بي خبر از دل بستگي عاشقم .ابر شدم صدا شدي شاه شذم گدا شدي شعر شدم قلم شدي عشق شدم ت وغم شدي ليلاي من درياي من آسوده در روياي من اين لحظه در هواي توگمشده در صداي تو من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو مجنون ليلي بي خبر در کوچه هايه در به در مست و پريشون و خراب هر آرزو نقشه بر آب شايد که روزي عاقبت آروم بگيرم در به در....
+ نوشته شده در ساعت 17:13
توسط مهدی
|